از خدا خواستم دردهای مرا برطرف کند. خدا گفت: این کار من نیست کار توست که درد را رها کنی..
از خدا خواستم به فرزند معلولم سلامتی عطا کند خدا گفت:روح ابدی و جسم موقتی است.
از خدا خواستم که به من صبر عطا کندخدا گفت:صبر مقتول درد ورنج است و عطا نمیشود یاد گرفتنیاست.
از خدا خواستم به من خوشحالی بدهد خدا گفت: من به تو نعمتهایی میدهم خوشحال بودن به تو بستگی دارد.
از خدا خواستم مرا از دردها خلاص کند.خدا گفت:درد و عذاب تو را از علایق دنیا دور و به من نزدیکتر میکند.
از خدا خواستم معنویت مرا رشد دهد خدا گفت: تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را پاک و پر بارت میکنم.
از خدا خواستم تمام لذایذ دنیا را به من بدهد خدا گفت: من به تو زندگی میدهم تا از همه چیز لذت ببری
از خدا خواستم کمکم کند تا دیگران را دوست داشته باشم همانطور که او مرا دوست دارد.
خدا گفت:بله
بلاخره خودت به آنجایی که باید رسیدی!
با خدا همه چیز ممکن میشود.
جعبه سیاه هواپیماهای تجاری, نارنجی رنگ است.
آن کسی که این جعبه را«سیاه» نامیده یا رنگ نارنجی را نمیشناخته یا مشکل کوررنگی داشته
زنبور عسل دو معده دارد, یکی برای انبار عسل و دیگری برای غذا خوردن.
اگر زرنگ نبود که نمیتوانست محصولی به این گرانی, یعنی عسل را تولید کند!
حس بویایی مورچه با سگ برابری میکند.
فکرش را بکنید اگر پلیس به مورچه قلاده بسته و از آنها برای پیدا کردن زندانیهای فراری کمک بگیرد چه میشود!
مورچهها هنگام مسموم شدن همیشه روی پهلوی راست میافتند.
کدام آدم بیکاری بوده که روی این موضوع تحقیق کرده و امر به این مهمی را کشف کرده است؟!
مرغ با شنیدن موسیقی تخم بزرگتری میگذارد.
فقط نباید موسیقی خیلی شاد باشد چون ممکن است مرغها حرکات موزون انجام دهند و آنوقت تخمها را چه بزرگ وچه کوچک بشکنند!
مهم نیست کجا زندگی میکنی, مهم این است, چگونه زندگی میکنی؟
مهم نیست همیشه بهترین باشی ,مهم این است که هر چه را در توان داری, به اجرا بگذاری.
مهم نیست چقدر کتاب میخوانی ,مهم این است چقدر آموزههای آنرا در زندگی به کار میبری.
مهم نیست در کتابخانه چند کتاب داری,مهم این است کتابخانه ذهنت پربار باشد.
مهم نیست چند سال زندگی کنی, مهم این است چند سال مفید زندگی کنی.
اگر مهم های حقیقی را بشناسی و درونت را بسازی, ظواهر معنای دیگری پیدا میکنند.
وقتی حرف تلخی دلم را میشکند......
وقتی حقی از من ضایع میشود.........
وقتی به من ظلم میشود.............
تو را که میبینم وحضورت را حس میکنم پر از عشق میشوم.
پر از آرامش میشوم.
اندوهم را فراموش میکنم و پر از احساس میشوم.
ای مهربان!
تو که کنارم باشی هر اتفاقی برایم خوشایند است.
شخص پیری که بسیار فرتوت شده بود نزد پزشک برای درمان دردهای خود رفت گفت:
بینیام درد میکند.
پزشک:از پیری است.
پیر:چشمم تاریک شده
پزشک:ازپیری است
پیر :کمرم زیاد درد میکند.
پزشک:آن هم ازپیری است.
پیر:غذاها و نوشابهها برایم لذتی ندارد.
پزشک:آن هم از پیری است.
پیر تنگی نفس دارم.
پزشک :آن هم از پیری است.
پیر: کمرم خمیده و کژپشت شدهام.
پزشک: از پیری است.
پیر ناراحت شده و به پزشک گفت:
تو از پزشکی فقط همین یک جمله را یاد گرفتهای؟
پزشک:این خشم و عدم تحمل نیز از پیری است.
آری بعضی بدن پیر دارند ولی روحشان جوان است و در جهان معنا مست جلوه الهی میباشند.مانند پیامبران و اولیای خدا..
بنابراین به کالبد آنها منگر,در دریای دل آنها شناوری کن و از جوانی و نشاط آنها بهره بگیر نه آنکه سیرت رابخاطر صورت نادیده بگیری تو صافی دل آنها را آینه خود قرار بده و باطن بین باش نه ظاهر بین!!.
مثنوی