
مبتلا کرده است دلها را به درد دوریاش
نرگس پنهان من با مستیاش مستوریاش
آه میدانم که ماه من سرک خواهد کشید
کلبۀ درویشیام راباهمه کم نوریاش
*****************************
*****************************
مهدی یاوران و ذکر صلوات
امام صادق(ع)«هر کس پس از نماز صبح و نماز ظهر بگوید:
«الّلهُمَّ صَلّ عَلَی مُحَمَّدِِ وَ آلِ مُحَمَّدِِ وَ عَجّل فَرَجَهُم»
نخواهد مرد تا آنکه قائم آل محمد را درک نماید...
خدایا!بر محمّد و دودمانش درود فرست
و مرا از دل مشغولی به خویشتن
و باز ماندن از وظیفۀ بندگی کفایت کن
و مرا به کاری که در آخرت از آن بازخواستمیکنی برگمار
و روزگارم را به انجام دادن کاری که مرا برای آن آفریدهای(عبودیت)مصروف دار
وبینیازم کن
و در روزیم فراخی بخش
و مرا به فتنۀ ناسپاسی و سرکشی میازمای
و عزیز و گرامیام دار
و به غرور و خودخواهی
و خود بزرگ بینی گرفتارم مکن
و به بندگی درگاهت رام و تسلیم گردان
و عبادتم را با خودپسندیم تباه مگردان
و به دست من خیر و نیکی را بر مردمان جاری کن
و به مباهات و فخر و به رخ کشیدن و منت نهادن عبادتها
و کارهای نیکویم را ضایع مساز
و خلق و خوی عالی و برتر عطایم کن
و از مباهات و به خود نازیدن آزادیم ده
پشتش سنگین بود و جادههای دنیا طولانی.میدانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.آهسته آهسته میخزید.دشوار و کند....
و دورها همیشه دور بود.
سنگپشت تقدیرش را دوست نمیداشت و آنرا چون اجباری به دوش میکشید.
پرندهیی در آسمان پر زد, سبک
سنگپشت رو به خدا کرد و گفت:این عدل نیست.کاش پشتم را این همه سنگین نمیکردی من هیچگاه نمیرسم هیچگاه...
و با ناامیدی در لاک سنگی خود خزید.
خدا سنگپشت را از روی زمین بلند کرد و زمین را نشانش داد.کرهیی کوچک بود و گفت:نگاه کن ابتدا و انتها ندارد.هیچ کس نمیرسد.چون رسیدنی در کار نیست فقط رفتن است.حتی اگر اندکی و هر بار که میروی رسیدهایی و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگین نیست تو پارهایی از هستی را بر دوش میکشی.پارهایی از مرا..
خداسنگپشت را بر زمین گذاشت دیگر نه بارش سنگین بود و نه راهها چندان دور سنگپشت به راه افتاد و گفت:«رفتن حتی اگر اندکی» پاره ییاز« او »را بر دوش کشید...
تصمیم خودمون رو گرفته بودیم.
پدر و مادرش به هیچ عنوان اجازۀ ازدواج ما رو نمیدادند.
با هم به بالای پل رودخونه رفتیم.خودکشی تنها راه وصال ابدی ما بود.
نمنم برف روی صورتمون میخورد و داغی اشکهامون رو قدری میگرفت.
اون گفت که نمیتونه دوری من رو تحمل کنه و میخواد اول بمیره..
چه چهرۀ زیبا و معصومی داشت,وقتی که ناگهان خودش روتوی رودخونه انداخت.
منم بلافاصله پس از اون یقۀ کتم رو دادم بالا و دستکشهام رو پوشیدم.
آخه هوا خیلی سرد بود!
حال و حوصلۀ خیس شدن نداشتم!
م.اسلامی
همیشه به دنبال گمشدهاش میگشت او را در زمین نیافت و در آسمان به جستجویش پرداخت.ولی عشق پرواز او را از هدفش دور کرد و جذب زیبایهای آسمان شد و از جستجویش دست کشید..
و اما گمشدهاش در کنارش بوده و میماند..
تنهایش نمیگذارد و دوستش دارد..
او کمکش میکندتا به آرزوهایش برسد
هر روز صدایش را میشنود و با او حرف میزند..
و همیشه یادآوری میکند که در زمین هم کنارت بودم در آسمان هم کنارت میمانم..
افسوس!گوشی که باید این حرفها را بشنود دیگر نیست.
او دیگر از زمین به آسمان رسیده و همه چیز را از یاد برده
غافل از اینکه خالق آن آسمان زیبا همانی است که زمانی در جستجویش بود و حالا نیست..
او نه تنها گمشدهاش را نیافت خود را نیز گم کرد