در روزگاران پیش,استادی مکتب خانهای باز کرد و کودکان بسیار به مکتب او میرفتند.او در درس خواندن کودکان سختگیری میکرد و هیچ روزی را تعطیل نمیکرد و ساعت تفریح به آنها نمی داد. کودکان به ستوه آمده و میگفتند:استاد مثل سنگ خارا میباشد و چند روزی بیمار نمیشود تا از دستش راحت شویم
تا اینکه کودکان با هم در این باره به مشورت پرداختند.یکی ازآنها که از همه زیرکتر بود گفت:بیایید همه ما تصمیم بگیریم وقتی یکی یکی خدمت استاد رفتیم به او بگوییم:بلا دور است چه شده که رنگتان پریدهاست مگر خدای ناکرده تب دارید؟!... ادامه مطلب ...
استادی وارد کلاس شد.
سه رقم 2 و4 و 8 را روی تخته سیاه نوشت و سپس رو به شاگردان کرد و پرسید:
خب,پاسخ چیست؟
برخی از شاگردان گفتند:جمعش میشود 14
استاد سرش را به علامت منفی تکان داد.
برخی دیگر گفتند:یک تصاعد عددی است و عدد بعد هم میشود 16
استاد سرش را به علامت منفی تکان داد.
عدهای که در ته کلاس نشسته بودند گفتند:جوابش میشود 64
باز سرش را به علامت منفی تکان داد.و گفت: "نه"
همه شما در دادن پاسخ عجله کردید هیچکدام نپرسید مساله چیست؟
مادامی که این سوال کلیدی را نپرسیده باشید
نه تنها قادر به تشخیص مساله نخواهید بود بلکه پاسخ آن را هم نخواهید یافت
حق با استاد است این امر به قدری ساده و پیش پا افتاده است که
اغلب به فراموشی سپرده میشود.
اکثریت قریب به اتفاق ما در غالب موارد بدون آنکه اطلاع درستی از صورت مسالهای داشته باشیم
پاسخ فوری به آن میدهیم.
نکته:درک مشکل مساوی با حل آن نیست
اما چنانچه مشکلی را خوب درک نکنید هرگز راه حلی را نیز برای آن نخواهید یافت.
در یک مهمانی دو پزشک سرمیز با هم نشسته بودند
یکی از آنها پیرمردی بازنشسته و دیگری پزشکی جوان و مشهور بود.
دکتر جوان خسته و آشفته با خستگی خودش را روی صندلی انداخت و گفت:ای کاش این تلفن برای چند لحظه از کار میافتاد.
از بس مریض و مراجعه کننده دارم نمیتوانم به کوچکترین کاری برسم.
پزشک پیر به آرامی گفت:میتوانم احساسات تو را به خوبی درک کنم.
چون خودم زمانی دقیقا وضع تو را داشتم.
اما خدا را شکرگزار باش که تلفنت به صدا درمیآید.
از اینکه مردم به تو محتاج و نیازمندند خرسند باش.
دیگر هیچ کس به من زنگ نمیزند .
چقدر آرزو داشتم تلفنم به صدا در میآمد.
دیگر نه کسی مرا میخواهد و نه نیازی به من دارد.
اکنون به من همچون کسی که یادش به خیر باشد اشاره میشود.
خدایا!
میدانم که بیعیب نیستم
میدانم که گاهی تو را فراموش میکنم
میدانم که ایمانم دچار لغزش شده است
میدانم گاهی خونسردیام را از دست میدهم
اما از اینکه مرا بیقید و شرط دوست داری
و فرصت دیگری به من میبخشی تا از نو آغاز کنم
سپاسگزارم!
خدایا تو را تا بینهایت دوست دارم دوست دارم دوست دارم
شکـــــــــــــــرت خدای مهربونم
