X
تبلیغات
رایتل

خیلی چاق بود .پای تخته که می رفت کلاس پر میشد از نجوا ....


تخته را که پاک می کرد بچه ها ریسه می رفتند 


و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد...


آنروز معلم با تانی وارد کلاس شد .کلاس غلغله بود.


یکی می گفت:خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرد 


وشلیک خنده کلاس را پرکرد...


معلم برگشت چشمانش پر از اشک بود .


آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه ی سرد دیوار چسباند ..


لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید


و جای خالی اورا هیچکس پر نکرد...


برچسب‌ها: چاقی، مسخره کردن