X
تبلیغات
زولا

  


روی   لبه باغچه راه میرفتم گاهی آرام ,گاهی تند و گاهی میدویدم  



 به مساله پیش آمده فکر میکردم که چطور می توان حلش کرد..


 در  حین این رفتنها و دویدنها بود که یادم آمد


 روز اولی که می خواستم روی این لبه باریک راه بروم ترس از افتادن گاهی مانع حرکتم می شد


 ولی آنقدر رفتم  تا دیگر هیچ هراسی از افتادن در دلم نبود ...


باید از زمین خوردن نترسم باید بروم 


  حتی    اگر   چندین بار  هم زمین بخورم بلند شوم گردوخاکها را بتکانم و به راهم ادامه دهم  ..



برچسب‌ها: امید، حل مساله، دلنوشته